با ما قهوه می خوری؟
و به آفتاب پست کن! آفتابگردان ها خبر را به گوشش می رسانند...
تو یه زمستون سرد ترجیحن توام باشی فقط همین!
این چندمین شبی است که بی خوابم؟ این چندمین شعری است که برایت سروده ام؟ من یکرنگ شده ام:زرد! و تو هر بار رنگین تر از پیش به مهمانی ام می آیی! "پادشاه فصل ها!"
پس کجاست؟ خودم میرم و دنبال خودش میگردم! نه شاید هم نرم! شاید باید اینجا بشینم تا خودش پیدا بشه شاید شاید شاید....... چقدر تکراری شدن این شاید ها و چقد دل من از این شایدها دلگیره شاید شاید شاید....... اونقدر تکراری هستن که من رو یاد اتاق پرو میندازن با آینه هاش و یک من، که نه...! هزارتا من، توی یه اتاق یک در یک!!!!!!!!! دلتنگ که باشی و یه عالمه شاید تکراری دوروبرت باشن، دیگه حوصله نداری که بخوای قهوه بریزی..... امروز تریا تعطیله!!!!!!!!!!!!!
-چه فایده وقتی نیستش؟

نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم:هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره:
” ای بابا دل تو هیچ ،حال اون خوش ! ای بی مروت!
دیگه دلی می مونه؟
که جون دل کبوتر بتپه
که با شما از جون زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفس تو
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دل بابایی
دیگه دل نیس ،دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

| Design By : Mihantheme |


